نوهان بلوچستان(nohan)

نوهان برگی از دفتر بلوچستان برای گفتن گفتنی ها وشنیدن شنیدنی ها ست.

نوهان

     عید قربان امسال در پاییز بود، هرچند یک ماهی می شود که تابستان تمام شده اگر حال پاییز را از درخت های سبز شهر بپرسید می گویند ما بی خبریم. نمی دانم این جواب سر بالای درختان شهر از بی مهری ما آدم هاست یا قضیه چیز دیگری است! شاید کودکان بلوچ به دلیل شرایط اقلیمی پاییز را درک نکنند! هرچند که پاییزی زندگی می کنند.

    بگذریم این نیز بگذرد، از قدیم گفته اند جوجه ها را آخر پاییز می شمارند اما شاید امروزی ها اهل حساب پس دادن نیستند؟! گفتم جوجه و دقیقا یادم نیست آخرین جوجه را کی خوردم! نمی دانم مشکل از ذائغه من است یا فیش حقوقی ام؟! گفتم فیش و یاد اخطاریه برق افتادم که با بدهی قبلی باید تا سر برج بعدی صبر کنم، تا با بیت المال بی حساب شوم.  بیت المال؟! یادش بخیر دانش آموز که بودم فکر می کردم بیت المال فقط همان گچ های کوچک افتاده پای تخته سیاه است! چون معلم های آن زمان تاکید زیادی داشتند که بچه ها در مصرف گچ ها صرفه جویی کنند تا حیف و میل نشود. کاش معلم به من یاد می داد که خیلی چیز های دیگر هم جزو بیت المال است.

    چند روز پیش عید قربان بود، در شهر ما که بلوچ و زابلی و بیرجندی و افغان با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کنند متناسب با رسم و رسومات خود این عید ابراهیمی را جشن گرفتند. روزهای قبل از عید در شهر شلوغی ملموس بود و همه برای "قربان" آمده بودنند با چهره هایی که کمتر از یک قربانی نداشت! کشاورزان قربانی سالها خشکسالی، کسبه و بازار قربانی کالاهای بنجل چینی و پاکستانی و دیگران قربانی گرانی بازار... اما روز عید شهر خلوت تر به نظر می رسید و حال و هوای آتش بست را داشت. خیابان ها خلوت،مغازه ها تعطیل و کلات بود و شهر از نفس افتاده...در همین سکوت بود که صدای نطق و خطابه ها از مناره مساجد به گوش رسید و یادمان آمد که عید است.

    روز بعد هنوز حال و هوای عید پیدا بود، دیده بوسی و تعارفات بعد از آن، بلوچ هایی که به کوه یا روستا رفته بودند و سرحال تر از همیشه، انگار مزاج بلوچ با همان کوه و روستا سازگارتر است! و شاید همین باشد دلیل بی اعتنایی به شهرنشینی این قوم! زابلی ها که در تعطیلات هم تنها مونس شهر بودند و گویی دل و دماغ رفتن به خارج شهر را نداشتند! و بیرجندی ها که به ناچار باید سر کارهای اداری خود حاضر می شدند و بدون آنها دیگر هیچ... اما افغان ها که برایشان بودن یا نبودن مساله این "نیست" است. مثل همیشه بیش فعال و فارغ از اینکه به کجای دنیا تعلق دارند و که چه می گوید از مزایای عید همچنان بهره می جویند. همان گوسفندان را که فروخته اند، پوست هایشان را خریده اند.با خودم می گویم این پوست چه صیغه ای است دیگر! گفتم پوست و یاد عکس هایی افتادم که در بهار وبلاگ نویسی بلوچ مد شده بود و هر دیپلمه روستایی بلوچ برای ادای دین خود عکسی از بچه محل هایش را به نمایش می گذاشت. اما آن پوست کجا و این پوست کجا؟!

   به هر حال به مدد همسایه ی افغانمان تا حدودی با سنت دباغی به سبک نیاکان آشنا شدم! البته ابتدای آشنایی ام با بوی این حرفه ی شریف بود که جایگزین بوی کباب قربانی هر سال عید شده است. این از مزایای بنگاه های زود بازده محلی است یا درون محله ای نمی دانم؟!  هر چه که هست امیدوارم مانند لباس های تازه عید، افکارمان هم نو شود و مانند سفره های عید همه ی سفره ها پربرکت باشد و مانند دید و باز دیدهای این ایام مردم از مسئولین و مسئولین از مردم غافل نباشند و در حق هم کوتاهی نکنند و همه در کنار هم طعم خوش زندگی را بیشتر بچشیم.

 



نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت