نوهان بلوچستان(nohan)

نوهان برگی از دفتر بلوچستان برای گفتن گفتنی ها وشنیدن شنیدنی ها ست.

نوهان

  جا افتاده و متین به نظر می رسد، ظاهری ساده و بی آلایش دارد و صمیمیتی که مجابت می کند دل در گروَش بگذاری که بی تاثیر از نگاه دقیق و حس عمیقش نیست، خوب گوش می کند و حساب شده حرف می زند طبیعی و زنده به نظر می رسد آن طوری که به دل آدم می نشیند. اگه حرفش را ابتر بگذاری و پا برهنه بپری توی کلامش، از دقتش به تو کم نمی شود و همچنان مشتاق است که چه می خواهی بگویی،این رویه و رفتار حکایت از شخصیت و تجربه ای دارد که نه تنها حاصل گذر عمر و سیاحت شب و روز بوده بلکه چیزی عمیق تر را در خود نهفته دارد.

  دریافتن و درک اینکه چه چیزی می تواند روح و احساسات یک آدم را اینقدر جلا و صفا بدهد که از آفتاب سوزان بلوچستان جز صمیمیت نبیند و قلبش را آنچنان به کفایت از آن گرم کند که پذیرای هر مهمان ناخوانده ای باشد با کمال خوش رویی، و از باد و طوفان هایش دست زمخت  پدری رنجور و خسته را متصور باشد که کوه های یخ زده در آفتاب و بیابان ها را درنوردیده تا دست نوازش بر سرش بکشد. زمینش را بخاطر خشکی و نداریش سرزنش نکند و حواسش باشد گام هایش را آرام و آهسته بردارد مبادا خاطر تفتیده و ترک خورده اش پریشان نشود، حسی که به زمین دارد مانند حس آشنای یک بلوچ نسبت به مادرش است که جز صبوری و صبوری و صبوری از او ندیده، هم در تلخ کامی ها وهم در شادمانی، مادری که صورتش در دستهایش پیداست با همان چین و چروک های غلو شده که هیچ وقت فهمیدنی نیست برایمان! دست هایی که برایش بوی نان تنوری می دهد، یاد گرفته که از یاد نبرد زمین و دست های مادرش را که چطور با سلیقه و طمانینه نقش بر تار و پود روزهایش زده است با رنگ های زرد و نیلی و سرخابی، و ظرافت بی حدش در خلق زیبایی با این وسواس که مبادا کسی بفهمد در پس آن روزهای خاکستری اش را.

  وقتی بتوانی آدمی اینچنین رقیق و سبک بال را بیابی که تنها با احساس و فکرش و نوشته هایش تو را از سنگینی و رخوت رهایت کرده و بر فراز آسمان صاف و یکدست بلوچستان به پرواز در بیاوردت، دل می خواهد که بی خیالش بشوی و ندیدش بگیری!

  کارش این است بفهمد چرا با اینکه رنگ های اصلی در ساختار سلول های خاکستری مغز نقشی ندارند، ما همه چیز را رنگی می بینیم؟! شاید هم اینگونه نیست و هر شخصی قادر نباشد رنگی بودن آدمها و طبیعت و اطرافش را بفهمد! شاید یک نوع بیماری کور رنگی از نوع مزمن باشد که با وجود داشتن درمان ساده اما به عقل هرکسی قد نمیدهد؟! و آن درمان این است که نگاه کنیم و نگاه کنیم و خوب نگاه کردن را جایگزین دیدن کنیم. کاری که او به خوبی از پس آن بر آمده و سعی می کند به دیگران هم بیاموزد. ما همه دوست داریم چیزهایی را به دیگران یاد بدهیم. در طول تاریخ، بشر قالب ها و قوانین خاصی را برای این کار ابداع کرده است از یاد دادن با زور و اجبار تا آموختن با سیاست و درایت، شاید تفاوت غرب و شرق در نوع بینش شان به آموختن باشد! گاهی آدمها از یاد می برند چه چیزهایی را چگونه آموخته اند؟! خواه فراگیری سخن گفتن باشد یا پوشیدن لباس، مهم این است که بعضی به چیزایی که فرا گرفته اند افتخار می کنند و برای برخی هم شده عقده ای که گره کور زندگی شان است و خلاصی از آن ندارند؟!

  اما او راه ساده ای را به ما پیشنهاد کرده است که خودمان بتوانیم یاد بگیریم و این دانستن می تواند دهن کجی به همه عقده ها و گره های کور زندگیمان باشد، کارش نوشتن است نه آن نوشته هایی که ادعای بشریت را دارد اما منیت در آن موج می زند و جفت و جورکاری لغات و کلمه هایش نه برای تولید اثری تاریخی و ماندگار که حکم آجیل مشکل گشا یا نسخه بلامنازع  مشکلات بشری را داشته باشد، بلکه به پیروی از اقتضای حسی درونی وعمیق و پیوند آن با طبیعت، آدم ها و روابط شان است.

  او راوی حکایت های سرزمین مادری اش بلوچستان است به زبان پارسی، و این خود یعنی بلوغ و گذار از تاریخ، تاریخی که می تواند بر او خرده بگیرد و غرولند کند از مصایبی که بر  قومش روا داشته است و از بی توجهی و نادیده گرفته شدنش، این هم شامل آدمیان است و هم طبیعت که هر دو محکومند در ذهنیت بلوچ، حال کار سهلی نیست این ذهنیت را از گوشت و استخوانش جدا کردن و زمان بر است...  

 



نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت