نوهان بلوچستان(nohan)

نوهان برگی از دفتر بلوچستان برای گفتن گفتنی ها وشنیدن شنیدنی ها ست.

پرده اول

لبخند رضایت زن جوان و کم سن و سال یه جورایی کنایه داشت، مادر شوهر پیرش همون جوری که داره یه معجون گیاهی واسش درست میکنه(از صبح این ششمین معجونه) میگه:این واسه خودت و بچه تو شکمت خوبه بخصوص که اولین شکمته،من سر اولین زایمانم فقط سیزده سالم بود،دختر دستشو گذاشته رو شکمش و زل زده به سکه دوزی روی دیوار که رشته افکارش رو زرگنج(همون مادر شوهرش) میشکنه. بیا بخور تلخه اما خوبه،روزل(دختره) هر چی تی دلا کشت(دلت خواست) بگو و الا زهگت(بچت) لوچ میشه(بلوچا معتقدن اگه زن حامله هرخوردنی دلش خواست بهش ندادی بچش لوچ میشه)روزل تو فکر اینه که چه جوری از شر این معجون خلاص شه، زرگنج تو فکر پیش بند و چل بند و کل بند (انواع تعویذ و دعا هایی که بلوچا برای زن حامله تهیه میکنن) 

پرده دوم

سکوت یکی از شب های سرد پاییز توی بلوچستان با صدای گریه نوزادی شکسته میشه.طوری گریه می کنه انگار آوردنش تو جهنم! شاید چیزی رو میدونه که ما بی خبریم! از فردای اون شب چه برو بیایی تو خونه راه افتاد،ترو(خاله-عمه) و ناکو(عمو-دایی )و تروزهتان (بچه خاله-عمه) و ناکوزهتان(بچه عمو-دایی) و همه و همه واسه شاد باش و چشم روشنی،زن ها و دخترا دور زر گنج جمع شدن تا اولین غذا بعد زایمان رو واسه روزل درست کنن،زرگنج: آهای دختر او روغن حیوانی رو بیار هی تو اون نباتا رو آماده کن.

زرگنج همینجور که داره نبات ها رو توی روغن حیوانی داغ حل میکنه، دخترا جوری نگاه میکنن که انگار دوست ندارن امتحانش کنن.زرگنج میگه:زمان ما همینا زن ها رو سر پا نگه میداشت حالا بیکار نباشین ماه بی بی تو با تلی هاتون خرما و روغن و شکر و زردچوبه رو سر حاضر بزارین باید تاساپی(حلوا)درست کنید،تازه هنوز جوجه کروس(خروس)مونده.انگار کسی بهتر از اون از حال روزل خبر نداره از سیزده تا زایمان فقط پنج تا از بچه هاش زنده موندن.

پرده سوم

یکی از زن های فامیل میخواد خبر تولد بچه رو به ادهم(پدر بچه)بده تا مژدگانی بگیره(اگه بچه پسر یا اولین فرزند مرد باشه مژدگانی میده)زرگنج به زن های فامیل روغن خوشبویی میده تا به دستا حتی موهاشون بزنن در همین موقع صدای هلهله زن ها همه جا رو پر می کنه.

پرده چهارم

شش روز گذشته بازم همه جمع شدن از دایه که از موقع تولد کنار بچه و زائو بوده تا کلی مهمون آشنا و غریب،مردا جمع شدن تا به ادهم تو کشتن قربانی کمک کنن،دخترا و زن ها هم بچه و زائو رو واسه غسل(شستن و پاکی) آماده میکنن بعد از همه اینا مهمونا و فامیل دور پیرک(پدر بزرگ) جمع شدن تا اسم بچه رو بذاره،همه دارن پیشنهاد میدن ادهم میگه: اسم پسرم رو بالاچ بزاریم چطوره! ناکو میگه:هجیر هم خوبه اون یکی میگه:پیرجان  و همینطور:سوبان،شه وردی،گمی و ...

اما پیرک به چیز دیگه ای فکر میکنه با صدای بلند میگه:منی نواسگی نام نوهاننت(اسم نوه من نوهانه)

صدای هلهله همه جا رو پر میکنه...



نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت