نوهان بلوچستان(nohan)

نوهان برگی از دفتر بلوچستان برای گفتن گفتنی ها وشنیدن شنیدنی ها ست.

نوهان

 پرده اول

بیدار میشم و با چشمای نیمه باز سعی میکنم روی ساعت دیواری اتاق فوکوس کنم. مثل همیشه پنج دقیقه مونده به شیش، چرخی میزنم به پهلو و می شمارم، یک، دو ،سه ، چهار ... ( صدای ممتد بوقه گوش خراش )،سر وقت مثل همیشه ، اینم از سرویس همسایه، همیشه دوست داشتم برم تو بالکن و سرش داد بزنم و بگم: هوووووی یابو ، چه خبرته سر صبحی مگه آزار داری؟!! اما حیف که هیچ وقت همچین کاری رو نمی تونم بکنم! شایدم خودم فکر می کنم نمی تونم! آخه تو شهر ما روی فرهنگی جماعت یه حساب ویژه باز کردن، از قدیم ندیما.

 پرده دوم

پاشنه کش و میندازم پشت کفشم و می کشمش بالا که زیر انگشتم احساس می کنم دوخت کفشم پاره شده ،یه نگاهی به کفشام میندازم ، زیاد نو نوار نیست اما تمیزه و واکس خورده ، ناخودآگاه یاد معلم علوم دوران تحصیلم افتادم. یادمه ثلث سوم بود، توی حیاط مدرسه داشتیم فوتبال بازی می کردیم که آقای علوم از درب حیاط اومد تو، با کلی برگه امتحانی تو دستش. چهرش مثل روز جلو چشممه، جا افتاده و خنده رو با پوست تیره و موهای عقب نشینی کرده ی فرفری،که به سختی می تونستی توش موی سیاه پیدا کنی ، همه میگفتن از اون کاربلداست، که خوب میدونه چطور علوم رو تو مخ آدم فرو کنه. توپ افتاد جلو آقا علوم، یه نگاهی با تبسم بهمون انداخت و توپ رو شوتید. بچه ها یکصدا گفتن ای ول آقا علوم، اما اون نشسته بود و انگار داشت بند کفششو می بست.

 پرده سوم

در خونه رو می بندم و طبق عادت سر و ته کوچه رو برانداز می کنم و راه می افتم، با همون چندتا قدم اول برق واکس کفشام گم میشه، هوا بدک نیست اما صبحش که اینجوریه، ظهرش حتما کربلاست! (اینم از هواشناسیه شهر ما) پای هر تیر برق زباله هایی رو می بینی که تو شیرابه ی زباله، لم دادن و از اینکه از دست سپورای شهرداری در رفتن به خودشون افتخار می کنن. زیر لب می گم :سپورم ، سپورای قدیم. شایدم مردم بلد نیستن چطور آشغال دم در بزارن!!! البته گربه های این دوره زمونه از زور گرسنگی، کیسه زباله که سهله ، گونی زباله رو هم جر میدن!

 پرده چهارم

بعد یه زنگ ورزش ( زنگ فوتبال هم مصطلحه) پشت نیمکتامون نشستیم، گُر گرفته با لپای گل انداخته و خیس آب و عرق، اتفاقا با آقا علوم داریم این زنگ. یکی میگه برپا ، آقا سریع میاد تو کلاس و میره پشت میزش، سگرمه هاش تو همه، صدای پچ پچ بچه ها بلند میشه.از قیافه آقا معلم معلومه همه امتحان رو خیط کاشتن. آقا علوم برگه ها رو میده به یکی تا پخش کنه، جلدی برگمو نگاه میندازم و نمرمو می بینم؛ نوزده و هفتاد و پنج صدم، کنارش نوشته:با ارفاق بیست. قند تو دلم آب میشه و یکی یکی آمار نمره های بقیه رو می گیرم، انگار همه خوب شدن پس جریان چیه آقا پکره!!! که یهو چشمم زیر میز معلم می افته، کفش آقا علوم داره می خنده و شستش پیداست.

 پرده پنجم

 دست می کنم تو جیبم و سعی میکنم لا به لای کاغذ پاره ها یه اسکناس پیدا کنم، آها یکی پیدا شد! سمت راننده تاکسی می گیرمش و میگم: بفرمایید جناب، راننده تاکسی که انگار اعصاب ، معصاب نداره بهم میگه: اذیتمون نکن سر صبحی عمو، دشت اولی،من پول خردم کجا بود!! نگاهی میندازم دور و بر، نه مغازه ای نه سوپری (هایپرمارکت هم مصطلحه) نه پری نه پرنده ای! فقط اونور خیابون چنتا دانش آموز مترصد این هستن، که چطور غافل از چشم معاون ( امروزه معاون نقش ناظم قدیم رو عهده داره) برن تو مدرسه. با ناامیدی مکثی می کنم و میگم: باشه بقیشم مال خودت. نیش راننده تاکسی باز میشه و میگه: حلال کن داداش، همینطور که داره اسکناس بی زبونو زیر جلد داشبورد هل میده، با اون دستشم ظبط ماشینو روشن میکنه. زیر لب میگم: تاکسی هم تاکسی های قدیم. 


پرده ششم

 همیشه با خودم میگفتم چرا آقای علوم کفش نو نمی خره! آخه مجبور شده بود جلو کفشش رو  پینه بزنه،خودم که یادم نمیاد، تاحالا کفشمو پینه زده باشم! شایدم بخاطر اینه که بابام همیشه میگه اگه معدلت بیست بشه واست جایزه می خرم، که معمولا یا کفشه یا لباس و از این چیزا.منم که معدلم همیشه بیست می شد. اما دوست دارم امسال روز معلم به آقا علوم یه جفت کفش کادو بدم.( هیچ ربطی هم به ارفاق نداره) آخه یه جورایی علوم رو دوس دارم.آخه مثل آب خوردن می ره تو مخم.

 پرده هفتم

 وارد حیاط مدرسه میشم، تا چشم کار میکنه فضا و حیاط ، مثل قدیما ، آخرش فلسفه ی این حیاط های بزرگ مدرسه ها ، تو شهرمون رو نفهمیدم! آخه تا دوتا  دانش آموز دنبال هم میدون ، تو بلندگو یه صدای گوش خراش میگه ندو آقا ، ندو  ک......ت ، ندو آ.......ل . البته دانش آموزای این دوره زمونه گوششون بدهکار نیست. تازه زنگ های تفریح خیلی ام آروم ترن، تو دسته های چهار ، پنج نفره مشغول بلوتوث بازی و اکران کلیپن! دارم به ساختمان کلاس ها و آموزش نزدیک میشم، پنج ، شیش تا ماشین که همشون هم پرایده ، خیلی نامنظم زیر سایه درخت یا دیوار پارک شده. وارد سالن میشم همهمه ی بچه ها سالن رو غبضه کرده.  الان جلوی درب کلاسم وایسادم و با یه سرفه گلوم رو صاف می کنم، همهمه که الان جیغ و فحش و فریاد هم لابه لاش شنیده میشه مثل موج مکزیکی از چارچوب در کلاس می خوره بهم.

 پرده هشتم

 امروز قلکمو شکوندم تا پروژه کادو،  واسه آقا علوم رو اجرایی کنم، بعدازظهر همون روز با یکی از دوستام رفتیم بازار و یک جفت کفش خریدیم، اندازه ی پای بابام گرفتم، حتما پای آقا علومم  همین اندازه ایه! بعدم یه کاغذ کادو و دیگه خلاص، اون شب اصلا خوابم نمی برد، از بس به آقا علوم و اینکه خوشش بیاد یا نه فکر میکردم.

 پرده نهم

 یکی برپا میده و کلاس با صلواتی که گوش ملائک رو کر میکنه منفجر میشه! این دیگه موج مکزیکی رو کامل کرد! می شینم پشت میزم و به این فکر میکنم که هرچی روانشناسی تربیتی تو دوران تحصیل و ... یاد گرفتم رو اجرایی کردم، اما چرا رو این فسقلی ها جواب نداده موندم!!! لابه لای پچ پچ و همهمه ی بچه ها، یکی میگی: "آقا روزت مبارک" که یهو همه ساکت میشن! کلهم زول زدن به تخته! سرمو برمی گردونم، با یه خط خرچنگ قورباغه نوشته شده : "معلم گرامی روزت مبارک". اونوقت یکی میاد جلو و یه جعبه ی کادوپیچ شده میزاره رو میز که روش این یادداشت چسبونده شده: از اینکه به ما علوم یاد میدهید ممنونیم، روزت مبارک. از طرف بچه های کلاس( اول A).

اقتباسی از دوران کودکی و حال خودم...

 



نویسنده : - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت