روایت های سرزمین مادریم بلوچستان به زبان پارسی(قسمت دوم)

نوهان

دشوار است ذهنیت دادن به کسی که آموخته و می تواند فاجعه باشد اگر بد هم آموخته باشد! هر انسانی ذاتا میل به یادگیری دارد و بلوچ هم از این قاعده مستثنی نیست، گاه نسلی از یک قوم در اوج است و می شود سمبل و نماد و گاه نسلی دیگر برگی سیاه از تاریخ را رغم میزند. برای تمام اینها روابط و معیارهایی مشخص شده است که به شخصه آن را اشتهای بشر می نامم.اشتهای یونانیان باستان به فلسفه وعلوم مختلف، اشتهای مصریان به خلق عجایب و متافیزیک،اشتهای ایرانیان باستان به روابط و قالب های نوین، اشتهای اعراب به ایدئولوژی برتر،اشتهای شرق به کشف و شهود، اشتهای غرب به تجدد و هزاران ذائقه و اشتهای سیری ناپذیر دیگر...

ما کجای تاریخ ایستاده ایم؟! چه روایتی را برای دیگران نقل کرده ایم و نقل می کنیم؟! دیگران از خلق و خوی ما و از روحیات و درونیات ما چه برداشتی دارند؟! این ذهنیت و تصورشان چقدر دقیق است؟!

راوی بحث ما کارش روایت کردن است از قوم بلوچ، نه آن راوی که روزگار به کامش بوده و تریبون میراثش،او سالها اندیشیده و باید بیندیشد تا پرده از رازها بردارد، راوی ما روایت می کند نه از نور و راه و توشه! نه از رفتن و ساختن! بلکه از بودن و ماندن سخن می گوید،از فلسفه ساده روزها و روزگارمان، تا تلنگری باشد برای درک لحظه هایی که اگر فهمیده نشوند به گونه ای محو و نیست می شوند که گویی بودنی در کار نبوده! و این مهلک ترین قانون زمان است، راوی ما قدر زمان را میداند و در تکاپو و هیجان درکی که از اندیشیدن به آن رسیده است،دست به قلم برده تا ثبت کند هرآنچه که داشتیم و نداریم، داریم و شاید نداشته باشیم، و این تنها راه داشتن آینده است.

او نجیب و آرام به نظر میرسد اما در دل دریایی متلاطم دارد از کشف و شهود اسرار قومش، دلی که گاه طوفانی می شود و به ساحل صخره ای از جنس عصیان می کوبد و گاه آرام بر ساحلی ماسه ای از جنس خیال می نشیند. و این فلسفه ی روایت های سرزمین مادریم بلوچستان است، سرزمین تضادها، تضادهایی که منشاء آن به استناد همان قانون زمان به فراموشی سپرده شده و امروز شناسنامه ای است برای بلوچ که از تولد تا مرگ همراه این تضادهاست، ماندن یا نماندن! تعلق داشتن یا نداشتن! وحشی یا رام! کوهی یا شهری! سنتی یا مدرن! کشاورز یا مهندس! هنرمند یا بی هنر! بدوی یا با فرهنگ! و همه ی اینها حاصلش گردابی است که از «ب ل و چ» بلوچ را پدید آورده است.

راوی ما جسور است و گاه دل به گرداب میزند تا راز این تضادها را بیابد، و این نوعی ریاضت کشیدن است و هرچه راوی جسورتر باشد سهمش نیز بیشتر و نتیجه پربارتر، از این رو پس از هر کشف و شهود از راز این قوم، شور و هیجانی درونی و پنهان بر او چیره و قدرت بیانش بیشتر و رسا تر می شود. آنگاه که حاصل این ریاضت و اندیشیدن را عرضه می کند آغاز یک آرامش و آغاز ریاضت و تلاشی دوباره است، و روزگار راوی در کش و قوس این تلاش است که به کمال میرسد.

/ 4 نظر / 5 بازدید
هوتی

درود عالی بود...

سرزمین من بلوچستان

سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار خوبی داری خوش حال میشم به من هم سر بزنی ونظرت رو بنویسی اگر وبم رو لینک کنی خوشحال میشم موفق باشی [گل][گل][گل]

پسرکی سرگردان !!!

ژیل دلوز در جایی میگوید : (رستگاری تنها می تواند از جانب گذشته میسر می شود ، گذشته ای که حفظ شده است ...) در متن تان دنبال یک سری جواب (چرا) ها و (چگونه) ها میگشتم ... اما خود (چرا) ها را دیدم ... نمیدانم کی به جوابهایی حداقل نسبی میرسم ! راوی راوی راوی ... راوی خود شخصیتی است ، شخصیتی که باید خود کشف کند خود بایستد چون کسی نبوده که بر شانه هایش بایستد و دور دست های آینده و گذشته را ببیند ... راوی باید تنها در این صحرا راهش را پیدا کنید . در این تاریکی حتی ستاره ای نیست که به واسطه آن راه را بیابد ، پس می رود و هیچ جا را نمی بیند و فقط پستی و بلندی ها و خارهای بیابان را حس میکند ... اینها همه یک طرف قضیه است ، دقیقا نیمه پر لیوان! راوی میخواهد به تعبیر تارکوفسکی به نوعی نیایش کند ، همانطور که تارکوفسکی در جایی میگوید :( هنر گونه ای از نیایش است ، انسان زندگی نمیکند مگر در نیایش خود ...) ( جملات پراکنده ای که نوشتم تماما مربوط به متن نیست ، قسمتهایی از آن به نوعی دغدغه های شخصی بود ، دغدغه هایی که ظاهرا دغدغه ی مشترک بود . )

پسرکی سرگردان !!!

ممنون دوست عزیز همیشه میخوانمت ، همیشه بنویس...