شهری در دل شهر

نوهان

پشت چراغ قرمز دستی به شیشه بخار گرفته ماشین می کشم تا خیابان را برانداز کنم،آن طرف خیابان مرد ژنده پوشی کیسه بزرگی از زباله را طوری به دوش می کشد گویی همه زندگی اش در آن است! لحظه ای درنگ میکند و دست های زمختش را که بی حس شده به هم می مالد و به سمت ماشین ها نگاه میکند با چهره ای استخوانی و شقیقه های برجسته و بیرون زده و چشم های گود افتاده،با نگاهی که حقارت در آن رنگ باخته اما چیزی شبیه ترس و نفرت در آن موج می زند.همین طور که شیشه ماشین دوباره بخار میگیرد و مرد ژنده پوش در آن محو می شود رخوتی عجیب وجودم را دربر می گیرد با این فکر که مرگ تدریجی یک انسان چقدر متاثر کننده است و مرگ آرزوهایی که هر روز متولد و همان روز می میرند...

زاهدان کلان شهری که مملو از آدم هایی اینچنین است،افرادی که به کارتن خواب و زباله جمع کن شهرت دارند و وجه مشترک شان اعتیاد است و بی خانمانی.شاید برای خیلی از شهروندان زاهدانی اهمیتی نداشته باشد که این افراد چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست؟! از کجا آمده اند و به کجا می روند؟! چه می خورند و کجا می خوابند؟! اصلا وجودشان به عنوان یک انسان اهمیتی دارد یا نه! نهایت کاری که برایشان انجام داده باشیم نگاهی ترحم آمیز یا چندش آور بوده است.اینجاست که می فهمیم بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند و هر کسی به درد خود گرفتار است در این زمانه...

اما جالب است بدانید مقصد همه این افراد آزادی است،آخر آزادی،جایی که به مأمن واقعی شان بدل گشته است.جایی که همه هم درد و همرنگ و هم دغدغه هستند! آخر خیابان آزادی زاهدان یا همان «چَلی آباد» شهریست در دل شهر که مردمانش از پسمانده های گندیده زاهدانی ها ارتزاق می کند و کراک و حشیش و افیون محرک شریان و حیات بخش اهالی آن است.آزادی در زاهدان بوی زباله می دهد،بوی اعتیاد،بوی دخترک چهارده ساله ای که عنقریب مادر شود و زن بیست ساله ای که چشمانش کم فروغ و لبخندش دندان ندارد.آخر آزادی بهشت جوانیست که با هر پُک آرزوهایش دود می شود و به هوا می رود،جهنم مردیست که می داند تنها به اندازه یک تزریق حق زندگی دارد.حقی که در شهر به رسمیت شناخته نشده و تنها در این مکان است که خوب می داند حقیقتی انتظارش را می کشد،حقیقتی که صادقانه او را در آغوش خواهد گرفت نه از سر ترحم،بلکه به خاطر اینکه تنها اوست که حرمت نفس کشیدن را پایمال نمی کند و جانانه به آن گوش می سپارد تا در لحظه ای آن را مشتاقانه برباید.آن حقیقت چیزی جز مرگ نیست و این تنها چیزیست که او خوب فهمیده ...

/ 3 نظر / 15 بازدید
مسلم شیهکی

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد. شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد. کارگردان جایزه ها را درو کرد... و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود

محمدریگی پناه

واوابلوچ -----زهگانابچارلیرهش(شتر) به دستامهارنت*سیاهین گدام میرین بلوچانی دوارنت

رحیم

سه دوست که با هم سوار ماشن بودند به ناگاه به شهری رسیدن که تاکنون ندیده بودن و لاجرم مردمانش نیز ناآشنا امدند زنی که در سطل آشغالی پی آرزویهای گم شده اش می گشت و کودکانی که کودکی نکرده بزرگ شده بودند. گپ و گفتی به اهالی شهر کردندو بعد هرکدام شان قرار گذاشتند که وقتی پای لب تاپ شان نشستند در این مورد دیگران را اگاه کنند. شهری در دل شهر یافتیم که بسیاری از آن خبر ندارند. آنجا جای گنج رنج بافتیم و جای درد ، درد. سه دوست که تنها از همان یک پنجره ماشین شان نگاه کرده بودند. و تمام. شاید دوباره نیروی غیبی به همان شهر پرت تان کرد و باز .........