دو روز در نیمروز (قسمت دوم)

نوهان

تا ظهر چند ساعتی وقت داریم و در مسیر به پیش می رویم،به سمت راست جاده در فرعی منحرف می شویم،مجموعه ای ظاهرأ تفریحی و وسیع جلویمان نمایان می شود. محوطه ای با جدول کاری و باغچه های کم و بیش خالی و آلاچیق های منظم و ساختمانی که آماتورانه سعی دارد هویتی مدرن و سنتی را یکجا تداعی کند. از اتومبیل که پیاده می شویم باد دستی به سر و کله مان میکشد،شدتش هرچند ملایم نیست اما دوستانه به نظر می رسد. مردی سپید پوش به پیشوازمان می آید و به رسم خودی با لبخند در آغوشمان می گیرد.آراسته،خوشبو و صمیمی است و خامه دوزی جامه سیستانی اش چشم نواز است. به موزه شهر سوخته خوش آمدید،این را همان شخص یعنی آقای خسروی(رئیس میراث فرهنگی شهرستان زابل)می گوید.پس از بازدید از موزه و توضیحات مفصل آقای خسروی برای دیدن محوطه باستانی "حوض دار" به راه می افتیم. به عکس هایی که از داخل موزه انداخته ام نگاه میکنم؛ کاسه ها و ظروف متنوع سفالی با نقوش ساده و رمزآلود و از اینکه نمی توانم دقیق مفهوم شان را درک کنم کمی کلافه می شوم! به راستی اگر می دانستیم گذشته مان را، حالمان اینگونه نبود...

تابلوی رنگ و رو رفته ای متوجه مان میکند که به قلعه مچی(قلعچه) یا قلعه کافی نزدیک می شویم،قلعه ای خشتی خفته در دل کویر و انس گرفته با بدخلقی روزگار که همچنان جذابیتی غریب و مبهم دارد. باد دالان ها و اتاق های زوار در رفته قلعه را یکی یکی می پیماید و گویی به چیزهایی اشاره می کند که از چشم ما پنهان مانده است!فاصله قلعه تا "آس باد" (آسیاب بادی) را پیاده طی می کنیم،تا چشم کار میکند آثار مخروبه های کاه گلی که حکایت از شهری پر رونق را داشته دیده میشود. هر چند قدم خم میشود تا تکه سفال هایی را از روی زمین بردارم،خرده های ظروف و اشیاء سفالی ساده و لعاب دار که چون پازلی هزار تکه جزئی جدایی ناپذیر از این سرزمین شده اند "آس باد" هرچند فرتوت و خاموش به نظر می رسد اما کافیست چشم هایت را ببندی تا صدای چرخش سنگ آس و خرد شدن دانه های ترد گندم را بشنوی،صدای مردی که آواز زندگی می خواند و زنی که دامن چین دار و گل سرخی اش در باد می خرامد و نان تافتون به تنور می چسباند.با چشمان بسته شروع می کنم به راه رفتن و باد از مقابل می وزد،بوی مزارع گندم را حس میکنم و دستانم را به پهنای بدنم باز میکنم،نوازش خوشه های سبز گندم که حسابی قد کشیده اند را زیر دستانم حس می کنم. گویی جایی از این خاک نبوده که به همت این مردم سبز نشده باشد، سراسر گندم است و آب و باد... باد تندی می وزد چشم هایم را باز میکنم،سراسر خاک خشک است و سوز و باد... صدایم میزنند:نمی خواهی بیایی؟! وقت نداریم بیشتر از این معطل کنیم سیستان دیدنی های زیادی دارد.

/ 4 نظر / 12 بازدید
قلعه مچی

قلعه مچی صحیح است ، قلعه ای از مردمان سراوان . تعجب نكنید ، طوایفی در زمان حمله ازبكان از سراوان به شمال غربی یا همان شمال بلوچستان كوچانده می شوند ، این منطقه جزیی از بلوچستان می باشد كه بعد از تكه و پاره شدن بلوچستان ( پاكستان - افغانستان و ایران ) تكه مانده در ایران هم تقسیم شد ، دولت وقت چون از سیستان چیزی باقی نمانده بود ( نیمروز ، سیستان ، زابل) همگی در خاك افغانستان جا ماند، لذا مقداری از بلوچستان را به نام سیستان یا زابل هدیه كرد ، قلعه رئیسی و قلعه مچی متعلق به تبار سراوانی ها می باشد .

حمید

خیلی خوب مینویسی رفیق. موفق باشی

آ_شمس

رزز

احمد

قلعه مچی! تاریخ سازی نکن