فال قهوه هیچ ربطی به بلوچ ها ندارد!

نوهان

حرکت
همه چیز با حرکت شروع میشه، یا بهتره بگم از لحظه ای که حس میکنی باید راه بیفتی،شاید خودمونم بی خبر باشیم! اما این دقیقا یه نوع جنبش اعتراضی اصیله که قدمتش به دوران ماقبل تاریخ بر میگرده،بهتره بگم کاملا ذاتی و غریزیه و از بدو پیدایش بشر، اونو به شکلایه مختلف درگیره خودش کرده. شنیدین که میگن فلانی آروم و قرار نداره به همین مساله برمی گرده...

فقط کافیه یکم دینامیک رو با فلسفه اومانیستی قاطی کنی.

کشف و شهود
برای کشف و شهود مراتب و راههایی به تعداد تمام انسانها وجود داره، اما اشتراک همه اونا رو می تونیم نوع حرکت،حس و فلسفشون درنظر بگیریم. اما اگه بخوایم هر حرکتی رو ختمه به کشف و شهود بدونیم شاید چندان منطقی نباشه! بعضی وقتا همین رویکرد در مرحله ای نازلتر به سیر و سیاحتی ابتدایی منجر میشه که تاثیر اون نمی تونه چندان پایدار باشه. اگه به فکر این باشیم که با حرکته درجا حس حرکت پویا رو تجربه کنیم باید قبلش آنالیزر خوبی باشیم تا در نظر دیگران  با درجا زدن اشتباه گرفته نشه...
فقط کافیه یکم نیوتن وار به سیب نگاه کنیم.

ترس
دقیقا یادم نیست اما می تونم بگم ترس یکی از چیزایی بود که از بچگی هم خوب بهم یاد دادن و هم خوب درکش کردم. یادمه هر بار که تنها میشدم این حس رو داشتم! بعدها واسه این حسم به چنتا فرضیه رسیدم یکی اینکه آدم باید اینقدر بترسه که دیگه نترسه، و دوم اینکه منشاء ترس رو شناسایی و بتونی توی نطفه خفش کنی. مثلا عامل اصلی ترس من احساسه حضور کسی در تنهاییم بود و همین عامل پنهان مجازی قدرت غلبه بر ذهن حقیقی من رو به دست آورده بود...

فقط کافیه مجازی رو قورت بدی و حقیقی رو حسابی مزه مزه کنی.

وقت
به ساعت که نگاه میکنم نمی تونم جلوی خندمو بگیرم! آخه خیلی وقته ساعتی که پدرم واسه ی روز تولدم بهم هدیه کرده بود دسته تنها دوسته صمیمیمه و این دقیقا از زمانی اتفاق افتاد که اون حس کرد دیگه تمایلی به بستن ساعت ندارم! اما غافل از اینکه یادگاری رو به کسی نمی بخشن.این اقتضای زندگی روی زمینه که ببخشی و بخشیده بشی، و نهایتش همین زمینه که می بلعتت طوری که انگاری وجود خارجی نداشتی حتی از نوع تک سلولیش! حالا اگه بخوای وقت دستت بیاد، باید هوا رو داشته باشی! یا به تعبیری همون آسمون رو که میشه معادله نامتجانسش، آسمون یه جورایی بین عصر و مغرب دو دله و اگه خوب توی این لحظه دقیق بشی می فهمی که همه چیز با نهایت شک و تردید قاطی شده! مثله آدامسی که پُر از بزاق دهنته و چسبوندیش زیر دسته ی صندلی بغل دستیت و بزرگترین سواله درس علومه واسه دانش آموز پایه اول راهنمایی که حالا این محلوله یا مخلوط؟! این وقت رو میشه متافیزیکی ترین لحظه یک روز دونست...
فقط کافیه توی نفس کشیدنت در لحظه ی دَم اسم «پارمندیس» رو با چشمان بسته تلفظ کنی.

حس
حس اون چیزیه که خیلیا دوس دارن همیشه داشته باشن و خیلی سخت میشه بیشتر حواس رو از سر سفره زندگیمون جمع کنیم! بماند که نفس این کار خودش خلاف حقوقه بشرم هست و مثه مردی میمونه که ناخواسته عقیم شده البته نه با زور وازکتومی! اما مشکل اینجاست که توی این سراشیبیه پُر احساس ترمز بریدیم و اعصابمون دیگه کارایی لازم رو ندارن و مشکل می تونن پیامی حتی از نوع غیر چند رسانه ایش رو به آکسونای مغزمون برسونن،این می تونه اولین قدم برای تولد یه آدم بی احساس، احساس زده یا بی حس از نوع امروزیش باشه، به قولی میشه گفت:منشاء بی تفاوتی خود احساساتی بودنه آدمه...
فقط کافیه اینقدر با قرصای مسکن مثه ساتور به جون رشته های عصبیت نیفتی.

فلسفه
اینقدر زدیم توی سر و کله ی این فلسفه ی بیچاره که شده مثله این شبه آدمایی که بین نوجوونی و جوونی گیر افتادن درست مثله تیکه گوشتی که لای دندونه نیش و آسیاب پرس شده و با خلال و نخ دندون محکوم به حد شده، خودشونم از خودشون واهمه دارن!حتی هورمونا که خصوصی ترین چیز وجودی آدم محسوب میشن  باهات سر جنگ دارن! اما همه غافل از این که بیشترین توجه و رسیدگی مادی و معنوی همین الانه الان جواب میده و بس! یعنی دقیقا لحظه ای که جنگه هورمونی تمامه وجودت رو فرا گرفته، فراتر از اینکه آقازاده ای یا کوچک زاده،مقربی یا رونده،اما نکته اینجاست اگه وضعییتت رو اورژانسی اطلاع ندی یا ندیده بگیری یا اینقدر ریز باشی که دیده نشی! خیلی زود از دل اون آدم احساس زده ی شهرنشینت یه مرده ی متحرکه درجا زنه، شکاکه،فلسفه ندونه بزدل متولد میشه که باید هرسال به رسم آدمای مثله خودش تولدشو جشن بگیری، اینجاست که آدم یاد روز اولی که تراژدی از دل تراژدی زاده شد می افته، یه نمونه ی ایرانیش همون داستانه نوشدارو بعد از مرگه سهرابه...

فقط کافیه رستمه زمونه رو بشناسی و بهش بفهمونی بابا من پسرتم.

قوّت
چاره ی دردش یکم ویتامین و پروتئینه که ازش دریغ شده، حالا قرمز یا سفیدش یا صد گرم اینور و اونورش به کاریکاتوریست روزنامه ی عصر یخبندان هیچ ربطی نداره، مثله برّه ای که واسه قربونی پَلوارش می کنن، ببندش به ویتامین و پروتئین بعد ببین چطور قوت می گیره و قوّته که قدرت میاره و قدرته که طرفو می کنه یا به قول فوق دیپلمای روانشناسی با اعتماد بنفس بار میاره، حالا کاذب یا حقیقی به گردنه خودشون! اینم که میگن توقع رو هم زیاد میکنه بیراه نگفتن،اما خیالی نیست اصلا اینجا دیگه فازش همینه که به پشتوانه ی این جسارت چیزی ماوراء حال و روزی رو که داری طلب کنی که ماحصلش یک حس آشنای غریب با خلوص درک بالا باشه، هرچی که هست غنیمته و خودش اینقدر کافی به نظر میرسه که بتونه ماهیچه ها ی صورتت رو با زاویه های خلاف آمد عادت به یک لبخند با عمق مورد نظر شخصه شخصه شخص خودت تبدیل کنه و این همون مفهومه رضایته حقیقیه که گمش کردی...

فقط کافیه خودتو گم نکنی تا مجبور نشی با دستای خالیه خالیه خالی پیداش کنی.

 

/ 8 نظر / 24 بازدید
مرتضی غیاثی

متنت را خواندم. اینطور گمان کردم که دست گذاشته ای بر توجیه زیستشناسانۀ تجربه های بشری... خوب... البته فقط این را گفتم که چیزی گفته باشم، نظر خاصی دربارۀ این رویکردها ندارم!

نسرین قربانی

سلام دوست عزیز. متن شما را خواندم اما دقیقن متوجه منظورتون نشدم. این که تکه تکه نکاتی را مطرح کرده اید و بعد همه را به فال قهوه ربط داده اید! اما می تونم بگم کاش حضور داشتید و می توانستیم راجع به بعضی از قسمت ها از جمله ترس. وقت. حرکت. حس. صحبت کنیم. به هرحال از تک تکه کردن مطلب باید منظوری داشته باشید.

محمد بلوچ زهی

درود بر نوهان ارجمند و سپاس از دعوتتان اول باید اعتراف کنم که عنصر تعلیق در برخی از نوشته هایت پررنگ است و همین مشخصه بارز نوشته هایت است. اما در رابطه با این مطلب باید عرض کنم به گمانم رابطه ای نزدیکی با هنر نمایش داشته باشی البته این برداشت من از نوشته آخرت است که تمام عناصر هنر نمایش معمولا در لابه لای مطالبت یافت می شود و بهتر بگویم نمایشی نوشته ای. کاش مخاطبت را در آخر نوشته ات از ابهام نجات می دادی.

سالارزهی

حرکت کسف وشهود ترس وقت حس فلسفه قوت ...... این کلمات بارهای فلسفی بسیار سنگینی دارند واگه چیدمانشان درست شود می تواند راهی باشد برای .....

ورنا ف

فال قهوه اينجا كجا بود،يكم ديفلم بنويسيد جناب نوهان ماهم حض بكنيم.افسوس

ورنا ف

فال قهوه اينجا كجا بود،يكم ديفلم بنويسيد جناب نوهان ماهم حض بكنيم.افسوس

رفیق

سلام به قول دوستمون مطلب جالبی بود رفیق[چشمک]