یک بعد از ظهر کسل کننده!

نوهان

بعداز ظهر کسل کننده ای شده، مثل کسی که چیزی رو گم کرده از این اتاق به اون اتاق قدم میزنم، جالب اینجاست که به چیز خاصی هم فکر نمی کنم،چشمم به قفسه کتاب ها می افته، بدون اصرار برای پیدا کردن کتاب خاصی، یکی رو از قفسه می کشم بیرون، یک کتاب جمع و جور و کم حجم،جلدش رو برانداز می کنم، پرتره نیم تنه ی یک پیرمرد جا افتاده، که دستش رو گرفته زیر چونش و رفته تو فکر و خیال...این احساس با نقاشیه کودکانه ای از یک خورشید که نصفش پشت ابر پنهون شده کامل میشه،  و اسم کتاب که با فونت درشت نوشته: "خاطرات و خوابهای من" انگار که یاد چیزی افتاده باشم، تند صفحه ی اول رو باز می کنم، آهان خودشه یک دست خط ،ظاهرا با خودکار بیک نوشته شده ،به این مظمون:" تقدیم به سرور گرانقدر،جناب آقای ابوبکر نرماشیری. امضاء غلامرضا کمالی نیا"

مثل کسایی که نیت کردن و قصد فال گرفتن دارن، با انگشت اشاره لای کتاب رو باز می کنم، صفحه ی پنجاه و چهار، زیر لب شروع میکنم به خواندن:باز هم شب فرا رسید. حال مزاجی ام خوب نیست، سینه ام درد می گیرد. سخت خش خش می کند،نفس هایم نامرتب شده است. ساعتی به رادیو گوش دادم. مدتی گذشت در حالت خواب و بیداری در کنار تختخواب دراز کشیدم. مثل اینکه موریانه ای یکی از پایه های تختخوابم را می جود. صدایش شبیه بریدن قیچی خیاطی بود که در حال بریدن پارچه است....

نه فایده ای نداره ، کتاب رو می بندم و بدون اصرار برای اینکه کتاب رو سر جای اول بگذارم، لا به لای کتاب های قفسه می چپونمش... امروز خیلی کسل کننده شده! روی زمین دراز کشیدم و رفتم تو فکر و خیال، جالب اینجاست به چیز خاصی هم فکر نمی کنم!!!

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایرندگان بزرگ

سلام. در نهایت خودت را بنظرم معرفی كردی ؟ پاینده باشی .

محمد بلوچزهی

آغاز زیبایی داشت نوشته ات اما کاش پایانش را همانطور زیبا تمام می کردید. می تونی یک داستان نویس موفقی باشی که حتم دارم این کاره هستی؟ خلاصه زیبا بود و لذت بردم نوهان عزیز

لاتحزن

آدینه و ابر است و جهان تنگ و دلم تنگ برخیز، که تا داد خود، از دل.... بستانیم

واحدبرهانی

عاشق دیدنی. و خوب دیدن. و من به بینش ات اعتراض دارم. و از دیدنت خوشم می آید. بینش! جهان بینی ات إ که به نظرم به سمت آدم های گنده شهری می رود. خوبی های شهر را هم می بینم. و استفاده می کنم. اما این بیماری در آدم های شهری است نه در شهر. و در شرق ما همه ادابازی است. نه یک واقعیت مبتلابه....وگرنه داستانت خیلی قشنگ بود. و همه شاهدند. و قشنگ تر از ان اینکه آینده خوبی هم داری. موفق باشی.

طناز

اوه چرا این به به ؟ حالااین به به از همون خوشبوکننده های هواست؟[چشمک]

ورنا

سلام به نظر من بهترین وقت هفته بعد از ظهر جمعه است بعداز کلی دید وبازدید رفتن خونه دوست وفامیل و خصوصا دیدن مسن تر ها وشنیدن خاطراتشان به آدم حس خوبی دست میده لطفا داستانهای پر از امید شاداب تر بنویس مردیم ازاین همه افسردگی جامعه مان به اندازه کافی انرژی افسردگی داره شادابی بیار اگر مرد رهی...

ایوب ایوبی

سَـیَدزَهورشاهی گــَــپّ من هـَـر وَهْـدا رَهْـچارْ بوتَّـگان کِه کـَـسِیا اِشِـیَّــیْحْ پَکارِیَّـحْ سَما بِکـَـپیتّ بَلِه چُۏکِه دِگِه اَنْچِـڃن مُرادان مَنی یِـڃ اُمِـڃت هَـم نَـسَبْـزِت گـۏن یِـڃ گـَـپّـا که مان نادِراهِیَّـیْحْ گـُـوَرْگِنْدانان هروَهْـدِڃ درد و دۏران پَـه اَدارُکِـڃ تَـمْ کـُـرْتَگ من پَه بَلۏچی سیاهِـگـَـیْحْ یِـڃ گِرانِــڃـن مشکلَـیْحْ آسان کــَــنَگــا پَـه وَتی وَسا چارْ گال سیاه کــَـنان بوتَّـگان یِـڃ وانَـگی هَمِـڃ بِـڃ وَسِـڃـن کۏشِسْـتانی بَـرِنْتّ بَـلِه یِـڃ گـَـپّ زانَگ لۏ̈طـیتّ که یِـڃ بلۏچی زُبانَـیْحْ آ سَـرجَمِـڃـن رَهْـبَنْدانی بارَها نَـهِنْـتّ که بُن رَهْـبَـنْد یا گِرامِریا صرف نحوگـُـشَـگ بیتّ چُـشْ من زانان که بُن رَهْـبَنْدهم سَکّ پَکارِنْـتّ بَـلِه یِـڃ وانگـی هَـبَـرا من بلۏچی زُبانَـیْحْ اَنّـوگِـڃـن سیاهِـگـَـیْحْ نِـبیسَّـگا راستِـڃـن رَهْـبَنْـدان گیـشِّـڃـنان که اِشِـیَّـیْحْ نِـبـیسَّـگ رَدْ مَـبیتّ!!! هَمِـڃ رَنْـگا لَـهْتِـڃـن نُـۏکِـڃـن گالْ هم پَـه بَـلۏچی زُبانَـیْحْ نِـبیسَّگـَـیْحْ آسانِـیَّـیْحْ هاتِرا جۏڗ کـَـنَگ بوتَّگـَـنْتّ کِه آیانی راست کا

m1zm

مسخره بود به این کارنمیای نه به اول داستان نه به آخر داستان!!!