باغچه کوچک بهرام

نوهان

(می گویند بهرام جلوی منزلش باغچه کوچکی درست کرده بود و هر روز آن را آبپاشی می کرد و صبح روز سوء قصد نیز مشغول آب دادن به باغچه اش بوده است)

 صدای نفس هایی بریده بریده با حالتی بم از پشت ماسک را می شنوم،سعی می کنم چشم هایم را باز کنم اما اصلا رمق ندارم صداها بلند و بلند تر می شود و این بار صدای بوقی ممتد شبیه دستگاه های حیات سنج اتاق عمل هم شنیده میشود. احساس عطش می کنم و زبانم از فرط خشکی به دهانم چسبیده است.همه جا تیره و تار و عرق سردی روی پیشانی ام نشسته است اما توان حرکت دادن دست هایم را ندارم! وای خدای من،دستم بدجوری تیر می کشد ودرد عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته گویی آتشی در وجودم زبانه می کشد درست مثل اینکه در سینه ام سرب داغ ریخته باشند.شکم و پهلویم به طرز وحشتناکی درد دارد وحتی توان و حس اینکه به خودم بپیچم را هم ندارم! خدایا من را چه شده؟! این چه حال و روزی است؟! چرا چشم هایم باز نمی شود؟! آخ که چقدر تشنه ام...

صداها به یک باره قطع می شود و صدایی مبهم شبیه صدای شرشر آب تمام فضا را پر می کند...آرام آرام چشم هایم را باز میکنم آفتاب شدیدی مستقیم روی صورتم می تابد...من روی زمین افتاده ام درست وسط کوچه مان و توان هیچ حرکتی ندارم...فقط صدای شرشر آب را می شنوم...چقدر سست و بی رمق هستم! چیزی یادم نمی آید! آفتاب شدیدی مستقیم روی صورتم می تابد...امروز هوا خیلی گرم است...آرام آرام چشم هایم را می بندم همه جا تیره و تار است،تاریکی مطلق! فقط سعی می کنم چیزهایی را بشنوم...ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته است و حس می کنم باید از اینجا هر چه زودتر دور شوم...راه می افتم و قدم هایم را بلند و بلندتر بر می دارم وحس می کنم در این تاریکی کسی در کمین است...نمیدانم چقدر از آنجا دور شدم...روبرویم کمی نور پیدا است... به سمت نور می روم و نزدیک و نزدیک تر می شوم،یک درب چوبی منبت کاری شده شبیه یک اثر هنری اصیل است جلویم قرار دارد که رو آن شعر های حماسی بلوچی حک شده است...نور ضعیف از لابه لای درزهای این درب متشعشع شده بود.درب را باز می کنم و رو به یک کوچه باز می شود...کوچه را برانداز می کنم...انتهایش معلوم نیست...کمی مه صبحگاهی فضا را پر کرده است...منازل ویلایی با معماری منحصر به فرد در دو طرف کوچه روبروی هم به صف شدند... درب های شان به طرز ماهرانه ای با نقوش و طرح های زیبا تزیین شده است... پیچک ها با گل های سرخ و سفید و بنفش روی دیوارها چون زلفان پریشان عشاق جلوه می کنند...دیوار های کوچه زیر نور ملایم صبحگاهی می درخشند...نزدیک می روم و لمس شان می کنم گویی ملاتی از سنگ ریزه ها وجواهر در آن بکار رفته است...کف کوچه با نظم خاصی سنگفرش شده است...سنگ هایی مربع شکل از جنس مرمر به رنگ سیاه و سفید کوچه را شبیه صفحه شطرنج کرده است...من روی یکی از مربع های سیاه ایستاده ام...

این دقیقا همان کوچه دلخواه من است حتی باید بگویم کوچه رویایی من...اما چه کسی اینقدر ذوق و سلیقه به خرج داده است؟! این همه هنر و دقت و حوصله؟! سایه شخصی روی سنگ فرش کوچه می افتد...پشت به خورشید و در ابتدای کوچه ایستاده است...دستم را جلوی نور سایه بان می کنم تا بتوانم آن شخص را ببینم...صدای شرشر آب حواسم را به سمتی پرت می کند..شیلنگ آبی جلوی درب رها شده... بی توجه به آن شخص می خواهم به سمت آب بروم... باغچه کوچکی آن نزدیکی ست که یک نهال کوچک در آن است...نمی دانم چیست اما می دانم این کوچه با همه زیبایی اش یک درخت کم دارد...

سعی می کنم حرکت کنم اما گویی زمان دارد متوقف می شود و از حرکت باز می ایستد!... با زحمت چند گام بر می دارم اما همچنان درون همان مربع سیاه هستم!...گویی تلاشم فایده ای ندارد!... آفتاب شدیدی مستقیم روی صورتم می تابد...عطش دارم...گلهای سرخ و سفید و بنفش دارد پژمرده می شود...رنگ و روی خانه ها و کوچه از بین می رود...دیوارها فرسوده و کهنه به نظر می رسد!...درب های زنگار بسته و آهنی جایگزین آن درب های خوش نقش و نگار شده است...صدای شرشر آب اما هر لحظه شدید و شدید تر می شود...حال سایه آن شخص تمام کوچه را فرا گرفته است...

حس غریبی دارم،یک جور تنهایی،یک جور اظطراب،یک حس خیلی بد...حال می توانم آن شخص را ببینم. لباسی نارنجی مانند سپورهای شهرمان به تن دارد...برایش لبخندی می زنم...پاسخی نمی دهد...چشم هایش نور ندارد...مهربان نیست...من نگران باغچه کوچک هستم...صدای شرشر آب را هنوز می شنوم...و صدای شش گلوله را...

من درست در وسط کوچه بی حرکت افتاده ام و صدای زوزه ی زمخت موتورسیکلت مانند یک زنگ ممتد در گوشم می پیچد... زیر زبانم یک طعم گس و نارس را حس می کنم...بوی دود اگزوز موتورسیکلت در فضای کوچه پیچیده است...درد به طرز وحشتناکی تمام وجودم را فرا گرفته است...چقدرعطش دارم...صدای شرشر آب آهسته و آهسته تر می شود...من هنوز به آن باغچه کوچک فکر می کنم...

/ 7 نظر / 60 بازدید
مرجان شاکری

سلوم.خوبين؟بدووووووو که آپم. فقط بدو که منتظرتم بخدا اگه نيومدي ديگه باهات قهرم.

روحی

سلام نوهان جان . چه عرض كنم !!! كی این كشتار در ایرانشهر خاتمه می یابد ؟ ایرانشهری كه نگین بلوچستان تعریف شده ! ایرانشهری كه به جوانترین شهر كشور مشهور است ! ایرانشهری كه به فرهنگ و هنر می شناسندش ! گرچه از شهادت زیباتر وجود ندارد و لی چرا سرمایه هایی همچون بهرام ها ، جانبازها ، دانشجوها و.... به راحتی به قتل میرسند و بعد می گوییم خرده شرارت !! یا رفعت اسلامی !! چرا مسئولین محترم برای سركوب این شرارت ها این دست و آن دست می كنند ؟ شنیده ایم كه كه همین خرده شرورهای ایرانشهر در حال یارگیری و تشكیل گروه های بزرگی هستند كه از تنهایی رهایی یابند و بقول سیاسیون تشكیل ائتلاف داده اند . مطمئن باشید كه هم به ضرر مردم بی دفاع و به به ضرر نظام مقدس است باید این گروه ها در نطفه خفه می شدند تا این سرمایه ها را از ما نمی گرفتند . تسلیت به خانواده محترم جناب دكتر باشنده ، تسلیت به دلبندان این عزیز ، تسلیت به دوستان و همفكران این بزرگوار و تسلیت به نویسندگان و تحصیلكردگان جامعه . امیدواریم كه این بساط هر چه زودتر جمع شود .

baran

سلام. وبلاگی طراحی کردم با موضوع لباسهای بلوچی.ممنون میشم اگر وبلاگم رو لینک و حمایت کنید [گل]

بهمن

خاموش کردن یک صدا و یک رویا به هرشکل و عنوانش چه عقیدتی چه شخصی پذیرفته نیست! افسوس فرسنگ ها با گفتمان دوستانه فاصله داریم! پیشنهاد می کنم یک مقاله تحلیلی من باب حذف عقیدتی/سیاسی در فضای بلوچستان بنویسی؟!

اسپنتان

سلام. روایت شهادت با وجود درجه ی بالای شهید،حزن خاص خود را دارد.

آبگینه

نوشته ات حس سرد و غمگینی داشت و تا فراخنای روحم نفوذ کرد. روحش شاد ....